وقتي چشمات ديگه اشكي براي ريختن نداشته با شه وقتي ديگه قدرت فرياد زدنم نداشته باشي ..... وقتي ديگه هر چي دل تنگت خواسته باشه گفته باشي وقتي ديگه دفتر و قلم هم تنهات گذاشته با شن.. وقتي از درون تمام وجودت يخ بزنه .... وقتي چشم از دنيا ببندي وآرزوي مرگ كني... وقتي احساس مي كني ديگه هيچ كس تو رو درك نمي كنه وقتي احساس كني تنها ترين تنهاي دنيا هستي و وقتي باد شمع نيمه سوخته اتاقتو خاموش کرد . چشمهايت را ببند و با تمام وجود از خدا بخواه كه صدات كنه.
نوشته شده در سه شنبه 1385/12/29 ساعت 8:24 توسط : تنها
غروب عشقم را کنار ساحل غم نظاره کردم و جانم آتش گرفت اما.....
قسم خوردم ، قسم خورده می مانم
چون عشق تو گفته ام یار تو خواهم ماند
ما را هراسی نیست از بی وفایی
گر تو بی وفایی کنی من وفادار خواهم ماند
بیا و سوگند یاد کن که چون مجنون عاشق
که تا زنده ای به عشق لیلی وفادار خواهی ماند
ازاینکه به وبلاگ من سر زدین خوشحالم وامید وارم بانظر دادنتون خوشحالترم کنین