تبليغاتX
عشق دوستی

عشق دوستی

می دونی فاصله بین انگشتانت برای چیه ؟

        برای اینکه یکی دیگه بیاد پرش کنه

                          پس دستاتو به دست هر کسی نده

       بزار اون جای خالی رو یه دستی که تا ابد باهاته پر کنه

 

نوشته شده در سه شنبه 1385/08/30 ساعت 22:33 توسط : تنها

دوســتــت دارم

نوشته شده در سه شنبه 1385/08/30 ساعت 18:58 توسط : تنها

دو دوست با پاي پياده از جاده اي در بيابان عبور مي كردند بين راه بر سر موضوعي اختلاف پيدا كردند و به مشاجره پرداختند يكي از آنها از سر خشم، بر چهره ديگري سيلي زد دوستي كه سيلي خورده بود، سخت آزرده شد ولي بدون آن كه چيزي بگويد، روي شن هاي بيابان نوشت: «امروز بهترين دوست من، بر چهره ام سيلي زد آن دو كنار يكديگر به راه خود ادامه دادند تا به يك آبادي رسيدند. تصميم گرفتند قدري آنجا بمانند و كنار بركه آب استراحت كنن د ناگهان شخصي كه سيلي خورده بود، لغزيذ و در بركه افتاد. نزديك بود غرق شود كه دوستش به كمكش شتافت و او را نجات داد. بعد از آن كه از غرق شدن نجات يافت، بر روي صخره اي سنگي اين جمله را حك كرد: «امروز بهترين دوستم جان مرا نجات داددوستش با تعجب از او پرسيد: بعد از آنكه من با سيلي تو را آزردم، تو آن جمله را روي شن هاي صحرا نوشتي ولي حالا اين جمله را روي صخره حك مي كني؟ ديگري لبخندي زد و گفت: وقتي كسي ما را آزار مي دهد، بايد روی شن هاي صحرا بنويسيم تا بادهاي بخشش، آن را پاك كنن ولي وقتي كسي محبتي در حق ما مي كند بايد آن را روي سنگ حك كنيم تا هيچ بادي نتواند آن را از ياد ها ببرد

 

نوشته شده در سه شنبه 1385/08/30 ساعت 18:58 توسط : تنها

اگر بگریم گویند که عاشق است.

 

 اگر بخندم گویند که دیوانه است.

 

 پس میگریم و میخندم !

 

که بگویند یک عاشق دیوانه است!

 

 تقدیم به آنکه عاشق دیوانه ام کرد

 

زندگــی چـیـسـت؟


زندگی آفتابی ست که می کند طلوع


زندگی راهی ست که میشود شروع

زندگی بادی ست که می کند عبور

زندگی کوهی ست که می کند غرور

زندگی رودی ست که می کند خروش

زندگی بلبلی ست که می کند سکوت

زندگی نم نم باران خوشی ست

زندگی سیل عظیم ناخوشی ست

زندگی شکوفه های نو بهار

زندگی مسافره یا تک سوار

زندگی با خودش سایه ی امیدُ داره

اما اَفسوس با خودش نا امیدیُ میاره

زندگی ترانه های بی اساس

زندگی عطر خوش سبزه و یاس

زندگی شروع یک راه غریب

زندگی سفر به یک راه عجیب

زندگی لحظه ی با تو بودنه

زندگی همیشه با تو موندنه

زندگی همیشه با ترس و هراس

زندگی همیشه جون سپردن و شکستنه

زندگی راز بزرگ خلقته

زندگی شعار بی تو بودنه

زندگی قلب یه دنیای بزرگ

زندگی برای من گسسته

 

زندگی هر چه دارد مال تو آری مال تو گر چه آشنایی و غریبی

 

ولی من به تنهایی و غم و غصه خودم دلخوشم فقط این مال منه از همه با وفاتره

زندگی مال تو.............................................

نوشته شده در سه شنبه 1385/08/30 ساعت 18:54 توسط : تنها

                

به تو فکر مي کنم عاشقان در اين دنيا کاري نمي کنند مگر اينکه ميان صخره ها بنشيند و به پژواک صداي عاشقانه خود گوش دهند صدايي که مي گويد : آيا تو هم به من فکر مي کني ، همان قدر که من به تو فکر مي کنم .

نوشته شده در سه شنبه 1385/08/30 ساعت 16:21 توسط : تنها

 

Image hosting by TinyPic

نوشته شده در سه شنبه 1385/08/30 ساعت 16:17 توسط : تنها

 

چاهی را دیدم در دل شب به دنبال هم نفس خویش بیدار بود

ماهی را دیدم که نور خود را از منبعی دیگر میگرفت

ماهی را دیدمکه در تنگ بلورین به دنبال دریا میگشت

پروانه ای را دیدم که به دنبال شمع سر گردان بود

ساعتی را دیدم که به دنبال عقربه های کوچکش میدویدودور میشد

عاشقرا دیدم که به دنبال معشوق خود میگشت

جنگلی را دیدم که به دنبال بانوی خویش کجا ها را که نپیموده بود

شاپرکی را دیدم که به دنبال محبوب خویش میگشت

قلبی را دیدم که از شور عشقو شیدایی میتپید

قاصدکی را دیدم که به دنبال فردی بود تا پیغام خویش را به او رساند

نفسی را دیدم که برای از سینه خارج شدن و با ز گشتن اجازه می طلبید

ستاره ای را دیدم که حیرا نو سرگردان در دل کهکشان می در خشیدند

پرنده ای را دیدم که در کنج قفس به دنبال آزادی گمشده خویش می گشت

بلبلی را دیدم که به دنبال باغی از گل همه جا سر ک میکشید

شب را دیدم که سرگردان به دنبال روز بود تا آن را بیابد

صدایی شنیدم که منتظر طنین باز گشتش بودم

مه رویی را دیدم که به دنبال عشق خویش بیابان ها

 رابا پاهایی پینه بسته و زخمی ازتیغوخار زیرو رو کرده بود

لبخندی را دیدم که برایم از کشف صد راز شیرین تر و گوارا تر بود

و در آخر خود را دیدم که بی تاب و خرامان به سوی تو گام بر میدار

 

نوشته شده در سه شنبه 1385/08/30 ساعت 16:17 توسط : تنها

کودکي گفتند : عشق چيست؟ گفت : بازي به

                                به نوجواني گفتند: عشق چيست؟گفت : رفيق بازي  ***

به جواني گفتند : عشق چيست؟ گفت : پول و ثروت ***

                                  به پيرمردي گفتندعشق چيست؟ گفت :عمر ***

 

به عاشقي گفتند : عشق چيست؟ چيزي نگفت.آهي کشيد و سختگريست 

 

نوشته شده در سه شنبه 1385/08/30 ساعت 16:6 توسط : تنها


به تصویرت نگاه می کنم
تصویرت ساکت ترین آهنگ است
کجاست طراح چهره ات تا دستانش را سجده کنم
زیبایی را با چه دقتی بر صورتت نقاشی کرده است
کجاست طراح رفتارت تا پایش را ببوسم
وقار را با چه دقتی بر چشمهایت کاشته است
کجاست طراح قلبت تا جانم را فدایش کنم
لبخند را با چه ظرافتی بر لبهایت نهاده است
لبخندت از آسمان نقره می ریزد
وقتی لبخند می زنی ای طبیب
تمام قلبم درمان می یابد
بی آنکه کسی بداند
الهه ای در آنسوی آبها
شفایم داده است
گاه مسافت زیباست
اما
میان منو تو راهی نیست
تو همینجایی
جایگاهت در سینه من است
این صدا را می شنوی؟
صدای قلبم تکرار وردیست که نام تو را می خواند
مرا در وسعت قلبت جایم ده

نوشته شده در سه شنبه 1385/08/30 ساعت 15:58 توسط : تنها

هنوز دوسش دارم،

هنوز شبا با یادش می خوابم،

هنوز برای از دست ندادنش  گریه می کنم،

هنوز خاطره هامونو مرور می کنم،

هنوز امیدوارم که برگرده،

.

.

.

هنوز خوب نشدم و مثل همیشه دیوونه م

نوشته شده در سه شنبه 1385/08/30 ساعت 15:57 توسط : تنها

کاش

عزیز جان من من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم یک بهانه ی پوچ عاشقانه می خواهم از غمی که می دانی با تو بودنم مرگ است بی تو بودنم هرگز گر بهانه این باشد من بهانه میگیرم عاشقانه میمیرم

نوشته شده در دوشنبه 1385/08/29 ساعت 22:7 توسط : تنها


1-همیشه توی یه ارتفاعی از جو دیگه تکه تکه ابری وجود نداره.هروقت آسمون دلت

 ابری بود بدون که به اندازه ی کافی اوج نگرفتی..........


2-همیشه دوست داشتم ابر باشم.چون ابر شهامت داره وقتی دلش می گیره جلوی

 همه گریه کنه......
3-یاد آن روز که در صفحه ی شطرنج دلت شاه عشق بودم و با کیش رخت مات

شدم......


4-دیدم همه مثل همن،عادی و سرد و بی وفا   


                         نگات ولی به من می گفت اونا کجا وتو کجا


شعراتو وقتی شنیدم گفتم عجب شباهتی


                        تو قحطی عاطفه،چه شاعر با شهامتی


5-گفتی که به احترام دل باران باش.باران شدم وبه روی گل باریدم.گفتی که ببوس

 روی نیلوفر را.از عشق تو گونه های او را بوسیدم.

 

نوشته شده در دوشنبه 1385/08/29 ساعت 22:4 توسط : تنها

نوشته شده در دوشنبه 1385/08/29 ساعت 22:2 توسط : تنها

ديگه يواش يواش داشت قبول ميکرد که مادرش داره بار و بنديل خودش را مي بنده و برای هميشه از کنارش ميره. با ديدگان پر از اشک و دلي مالامال از درد و اندوه، نگاههايش را به صورت زرد و تکيده مادرش که روی تخت به حال مرگ افتاده بود دوخته بود. انگاری مادرش ميخواست که نفس های آخر عمرش را روی همان تخت بده و از اين دنيای لعنتي برای هميشه خداحافظي کنه

پسر کوچولوی 9 ساله به اين فکر ميکرد که بدون مادرش چي ميخواهد بکنه، ميترسيد که تنهای تنها بشه. نفسهای مادرش به شمارش افتاده بود، ديگه حتي قادر به گشودن چشمهايش هم نبود، دل پسر کوچولو به درد آمده بود، درونش داشت فرياد ميکشيد که مادر چشمهايت را باز کن، حتي برای يک لحظه هم که شده، من رو نگاه کن. اشک گوله گوله از روی گونه هاش سر ميخوردند و روی دستش مي ريختند. سنگيني دستهای مهربان پدرش را روی شانه هايش احساس ميکرد که به او ميگفت : پسرم بلند شو برو بيرون، پسر کوچولو دوست نداشت مادرش را در آن لحظات تلخ با دردی که از بيماری ميکشيد تنها بگذارد، گفت نه پدر دوست دارم پيش مادرم باشم

سنگيني خاصي در اتاق حکمراني ميکرد، مثل اينکه همه چيز عزا گرفته بودند. حتي ماهي کوچولوی توی تنگ کنار پنجره هم ديگه مثل هميشه سرحال نبود. پسر کوچولو ديدگانش رو به صورت مادرش دوخته بود و يک لحظه از صورت مادرش برنمي داشت. يهو متوجه لبان مادرش شد که ميخواست مهر سکوت را بشکند شد، با صدای خيلي ضعيف که به زور ميشد فهميد ميگفت : آقا کوچولو بيا يه بوس به مامان بده، پسر کوچولو از خوشحالي ندوونست چطوری خودش را توی بغل مادرش رها کرد، چنان مادرش را ميبوسيد و ميبويد مثل اينکه سالهاست که او را نديده، مثل اينکه بهترين هديه دنيا را بهش داده بودند. اشکهايش با اشکهای مادرش به هم گره ميخوردند، نميدانست که اين اشکها، اشکهای شادی نوازش مادر هست و يا غمي که بيماری مادر در دل کوچولوی او بجا گذاشته بود

مادرش دستهايش را تا نزديکهای صورت او بلند کرد ولي نيمه های راه متوقف شد! پشيمون نشده بود ولي ديگر قادر نبود بيشتر از اون بلند کنه. يهو اين فکر به ذهن پسر کوچولو خطور کرد که مبادا سنگيني من باعث بشه نفس مادر بره و ديگه بر نگرده به خاطر اين سريعا" خودش را از بغل مادرش بيرون کشيد. قطره های اشک را روی صورت معصوم مادرش مي ديد که سر ميخوردند و توی بالش غرق ميشدند. پسر کوچولو دوباره از جايش بلند شد و ايندفعه بطرف پاهای خسته و بي رمق مادرش که از گوشه پتو بيرون بود رفت ، خم شد و پاهايش رو بوسيد. مادرش ايندفعه با صدای بلند گريه ميکرد مثل اينکه تمام قوايش را صرف اينکار کرده بود با صدای خيلي لرزان پسر کوچولو را به خواهر بزرگش که فقط 16 سال داشت مي سپرد و فقط بعد از تنها چند ساعت پسر کوچولو را برای هميشه تنها گذاشت

نوشته شده در دوشنبه 1385/08/29 ساعت 21:49 توسط : تنها

مـــاهــان

اگه فکر میکنی که رفتنت باعث شکستنم میشه ؛ اگه فکرمیکنی که بعد ازرفتنت اشک میریزم ؛ اگه فکرمیکنی که بانبودنت لحظه هام خالی میشن؛ اگه فکرمیکنی که هرلحظه دلم برات تنگ میشه؛ اگه فکرمیگنی که بی تومیمیرم؛ درست فکرمیکنی تو که میدونی نبودنت رو تاب نمیارم پس بــــــــــــــــــــــــــــــــــمــون  

می بخشمت بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی...بخاطر تمام خنده هایی که به صورتم نشاندی نمی بخشمت به خاطر دلی که برایم شکستی...بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی...نمی بخشمت بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی...بخاطر نمکی که بر زخمم گذاشتی...و می بخشمت بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی

اگر زیستن را دوست داشتم هرگز به هنگام به دنیا امدن نمی گریستم

زباغ خاطراتم هرگز نخواهی رفت ومن هرگز نخواهم برد از یاد نگاه مهربانت را

روي قبرم بنويسيد مسافر بوده است/ ........ بنويسيد كه يك مرغ مهاجر بوده است ...... بنويسيد زمين كوچه ي سرگردانيست ..... او در اين معبر پرحادثه عابر بوده است ...... صفت شاعر اگر همدلي و همدرديست ...... در رثايم بنويسد كه شاعر بوده است. بنويسيد اگر شعري ازاومانده بجاي ...... مردي از طايفه ي شعر معاصر بوده است ...... مدح گويي و ثنا خواني اگر دين داريست ...... بنويسيد در اين مرحله كافر بوده است ...... غزل هجرت من را همه جا بنويسيد ...... روي قبرم بنويسيدمهاجر بوده است

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1385/08/29 ساعت 21:47 توسط : تنها

درشهرعشق قدم ميزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خيلي تعجب کردم تاچشم کارمي کردقبربودپيش خودم گفتم يعني اين قدرقلب شکسته وجودداره؟يکدفعه متوجه قلبي شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهاي روي قبرراکنارزدم که براش دعاکنم واي چي ميديدم باورم نميشه اون قلبه همون کسيه که چندساله پيش دله منو شکسته بود
بنویس از سرخط: بنویس که دلت دیگه به یاد اون نیست بنویس که بدونه: وقتی نباشه قلبت از غصه خون نیست اونکه گذاشتو رفت: یه روز سرش به سنگ میخوره برمیگرده دیگه صداش نکن: بذار خودش بیاد دنبالت بگرده دیگه گریه نکن: آخه اشک تو باعث شادی اونه دیگه به پاش نسوز: آخه اون واسه تو دیگه دل نمیسوزونه اگه میخواست میموند: حالا که رفتو غصش رفته ز یادم اگه پیشم میموند: دیگه جز اون به هیشکی دل نمیدادم
 
 سرکلاس دو خط سياه موازي روي تخته کشيد!! خط اولي به دومي گفت ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ..!! دومي قلبش تپيد و لرزان گفت : بهترين زندگي!!! در همان زمان معلم بلند فرياد زد : " دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند" و بچه ها هم تکرار کردند: ....دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند مگر آنکه يکي از آن دو براي رسيدن به ديگري خود را بشکند !!
عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او
دستهايم برايت شعر مينويسد اما تو هرگز نخواهي خواند آتش عشق در چشمانم غوطه مي زند ولي تو هرگز نخواهي ديد نه، تو هرگز مرا نخواهي فهميد و من با اين همه اندوه از كنارت خواهم گذشت و باز تو درك نخواهي كرد
عشق تنها براي يک بار مي ايد و براي تمام عمرش مي ايد عشق همان بود که به تو ورزيدم حقيقتا همان يک بار حقيقتا همان يک بار و از بس بدان اويختم تا هميشه همه ي زندگي ام با ان بيش خواهد رفت بس تا هميشه عا شقت مي مانم
عشق گلي است كه اگر آن را به قصد تجزيه و تحليل پرپر كنيد، هرگز قادر نخواهيد بود كه آن را دوباره جمع كنيد
اگه روزي شاد بودي، بلند نخند كه غم بيدار نشه و اگه يه روز غمگين بودي، آرام گريه كن تا شادي نااميد نشه اگر میدانستی که چقدر دوستت دارم هیچ گاه برای امدنت باران را بهانه نمی کردی رنگین کمان من
از کسی که دوستش داری ساده دست نکش. شايد ديگه هيچ کس رو مثل اون دوست نداشته باشی و از کسی هم که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن .چون شايد هيچ وقت ،هيچ کس تو رو مثل اون دوست نداشته باشد  

روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...

نوشته شده در دوشنبه 1385/08/29 ساعت 21:46 توسط : تنها

 

سفر بی بازگشت

 

از رابطه من و ستاره همه محل باخبر بودند و هر کی ما دوتا رو باهم میدید میگفت باز لیلی و

 مجنون دارند میایند. یا بعضی زنهای که گاه گداری گوشه و کنار خیابون و کوچه باهم مشغول غیبت کردن بودند وقتی ما دوتا رو میدیدند با هم پچ پچ کنان میگفتند که خیلی به هم میاند و خداخوب در و تخته رو به هم جفت و جور کرده و از این جور حرفها

داستان عشق مادست کمی ازعشاق درون کتاب نداشت و با گذشت زمان از علاقه ما به هم کمتر که نمیشد هیچ بیشتر هم میشد. برای من دیدن ستاره مثل رویا بود و ندیدنش کابوس وحشتناک ، حاضر بودم هر عذابی رو تحمل کنم تا در اذای اون بتونم روی ماه ستاره رو ببینم و میدونستم که علاقه ستاره هم به من دست کمی از من نداشت ولی از اونجایی که هیچ عاشقی به راحتی به معشوق اش نمیرسه و عذاب کشیدن رو پیشونی همه عاشقها نوشته شده ما هم از این قاعده مستثنی نبودیم

من و ستاره دختر عمو پسر عمو بودیم و از همون دوران کودکی همبازی هم بودیم پدر من و پدر ستاره هم باهم یک کارگاه تراشکاری رو با کلی بدهی راه انداخته بودند. عموی دیگه ام که از این دوتا برادر بزرگتر بود زیاد با برادرهاش رابطه خوبی نداشت و چون از وضع مالی خوبی برخوردار بود این دو برادر رو در شائن خودش نمیدید ولی این اواخر به خاطر پسرش حسام که نسبت به ستاره ابراز علاقه میکرد به پدر ستاره روی خوش نشون میداد و چون من رو مانع بزرگی برای ازدواج پسرش با ستاره میدید دنبال موقعیتی خوبی بود که بین پدر من و پدر ستاره اختلاف بیاندازه

پدر حسام چندین بار ستاره رو برای پسرش خواستگاری کرده بود ولی پدر ستاره هر دفعه حرف منو به میون میکشید و میگفت که قول ستاره رو به پسر برادرم دادم. پدر حسام وقتی دید با زبون خوش نمیتونه به خواسته خودش برسه تصمیم گرفت از راههای دیگه وارد بشه و بیشتر اهدافش هم این بود که بین دو برادر اختلاف بیاندازه و بالاخره موقعیتی که پدرحسام در انتظارش بود فراهم شد. جریان از این قرار بود که مادر ستاره دچار بیماری مرموزی شد و تلاش پزشکان هم برای معالجه وی نتیجه بخش نبود و وضع جسمانی او روز به روز بدتر میشد تا جایی که توان تحرک و راه رفتن را از دست داده بود

پدر ستاره از اینکه همسرش را در آن وضعیت بد قرار گرفته بود بسیار غمگین بود و نمیدونست که چکار باید بکنه پدر حسام که تا اون روز ساکت بود به برادرش پیشنهاد داد که همسرش رو به خارج کشور ببره و از پزشکان خارجی کمک بخواد ولی آقا رسول که از لحاظ مالی در تنگنا قرار داشت پیشنهاد برادرش رو رد کرد ولی پدر حسام با لحن دوستانه به برادرش گفت ما باهم برادر و هم خون هستیم من اگه امروز به داد تو نرسم کی پس برسم، بماند که تو پسرم رو لایق دخترت نمیدونید

آقا رسول که از خجالت نمیتونست سرش رو بلند کنه با صدای گرفته گفت من نمیتونم بر خلاف میل دخترم عمل کنم و اگه تو این مبلغ رو به این خاطر میدی که رای من رو عوض کنی باید بگم در اشتباه اید. پدر حسام که از این لحن صحبت کمی جا خورده بود مکثی کرد و گفت نه نه به هیچ وجه اینطور نیست من فقط میخوام بدونی با دادن دخترت به پسر رحیم، دخترت رو بدبخت میکنی و تو این دوره زمونه پول حرف اول و آخر رو میزنه ولی با این حال بهت اجازه میدم که بعد از معالجه همسرت و در یک فرصت مناسب باهم در این مورد صحبت کنیم

من مقدمات سفر هر سه شما رو به خارج فراهم میکنم تو هم بیش از این فرصت رو از دست نده، آقا رسول با سرحرفهای برادرش رو تایید کرد و از اون تشکر کرد ولی از نیت شوم برادرش بیخبر بود. من از یک طرف ناراحت بودم که برای مدتی از ستاره دور میمونم و از طرفی خوشحال بودم که مادر ستاره برای معالجه به خارج میرفت و این اندیشه من رو کمی آروم میکرد. روزی که آقا رسول به همراه دختر و همسرش راهی خارج میشدند رو به پدرم کرد و گفت امید من بعد از خدا به تو است من کارگاه را به تو میسپارم پدرم هم گفت خیالت راحت باشد تو دیگر باید دلواپس خانواده خود باشی نه چیز دیگری و من و ستاره هم که حرفی برای گفتن نداشتیم با چشمانی لبریز از اشک به دور دستها خیره شده بودیم

بعد از رفتن آقا رسول پدرم مجبور شد بیشتر کاربکند و دیرتر به خانه بیاید تا اینکه جواب گویی بدهکاریها باشد. یک روز مردی به کارگاه پدرم مراجعه کرد و از یک نوع قطعه به تعداد زیاد سفارش داد که کل مبلغ سفارش بیش از پنجاه میلیون تومان بود ولی قطعه مورد نظر را با دستگاههای موجود در کارگاه نمیشد ساخت آن مرد به پدرم مبلغ دو میلیون بیعانه داده بود و قرار شد که قطعات را تا یک ماه دیگر تحویل بگیرد و وقتی پدرم بیعانه بیشتری در خواست کرد آن مرد با گفتن این جمله که من در حال حاضر همین قدر پول دارم و به زودی از بانک وام خواهم گرفت پدرم را قانع کرده بود

پدرم برای اینکه بتواند دستگاه را تهیه و با آن قطعات را تولید کند مجبور شد سند کارگاه را نزد پدر حسام گرو گذاشته و با گرفتن سي میلیون تومان مشکلش را حل کند. پدر حسام این مبلغ را بعنوان قرض به مدت یک ماه به پدرم داد و گفت اگر نتوانی زودتر از یکماه پول من را بدی من کارگاه را خواهم فروخت و پدرم هم شرط او را پذیرفت غافل از اینکه او برایش نقشه کشیده است چون مشتری پدرم را هم او اجیر کرده بود و طبق نقشه از قبل طراحی شده هرگز دیگر به دنبال قطعاتی که سفارش داده بود نرفت و بعد از گذشت یکماه پدرم با کلی قطعه ساخته شده و سي میلیون بدهی گرفتار مکر بردادرش شد

هیچ وقت اشکها و التماسهای پدرم را زمانی که برادرش مشغول حراج کردن کارگاه و دستگاههای آن بود فراموش نمیکنم، هنوز مدتی از این جریان نمیگذشت که خبر دار شدیم آقا رسول از خارج قصد بازگشت دارد و خبر ناگوارتر اینکه همسرش هم به رحمت خدا رفته بود و تلاش پزشکان برای معالجه وی بی ثمر بود. وقتی ستاره و پدرش به ایران بازگشتند پدر حسام با تزویر جریان فروش کارگاه را به شکل دیگری تعریف کرد و به پدر ستاره گفت بعد از رفتن شما به خارج شریکت کل کارگها را با دستگاههای آن یکجا به من فروخته و قصد فرار از کشور را داشته است و اینقدر گفت و گفت تااینکه دو برادر را به جان هم انداخت و دیگر حرفهای پدرم برای آقا رسول قابل قبول نبود

پدرم که همه چیز را از دست رفته میدید خانه پدری خود را به قیمتی نازل فروخت و پول آن را به آقا رسول داد و زمانی طول نکشید که سنگینی اینهمه رنج و عذاب او را از پای در آورد ومنو مادرم را با کوله باری از مشکلات تنها گذاشت. پدر حسام که همه چیز را به سود خود میدید بار دیگر ستاره را از آقا رسول برای پسرش خواستگاری کرد و به پدر ستاره قول داده بود در صورت پذیرفتن خواسته اش او را از هر لحاظ بی نیاز خواهد کردد و پدر ستاره نیز پذیرفت با شنیدن این خبر از ستاره دنیا برایم تیره و تار شد دلم میخواست آن چه که شنیده بودم کابوسی بیش نباشد ولی تمام شنیدهای من چیزی جز واقعیت نبود

به یکباره تمام روزهای خوشی که با ستاره داشتم مانند یک فیلم از مقابل دیدگانم عبور کرد و من با یادآوری آنروزها مثل ابر بهاری میگریستم. کسی که یک عمرتنها همدمم بود و همه جا نامش را بعنوان همسرم ذکر میکردم به یکباره از دست رفته میدیم اش. در این افکار غوطه ور بودم که ستاره با گفتن این جمله که من مطعلق به تو هستم نه کس دیگه اتاق را ترک کرد

روز عروسی ستاره فرا رسید و مراسم باشکوهی بپا شد همه غرق شادی بودند و صدای هلهله از هر سویی به گوش میرسید وقتی خاله ستاره میخواست به اتاق دخترش برود تا او را به اتاق عقد ببرد با دیدن صحنه فجیعی مثل مار گزییده ها شد. ستاره غرق در خون بود و خون زیادی از بدنش رفته بود دخترک با تیغ شاهرگش رو زده بود و در دستش یک برگه رو نگه داشته بود روی برگه نوشته شده بود: عزیزم یادته که بهت گفتم برات میمیرم خیال کردی دروغ میگم نه هرگز بیا و مرگم رو ببین تا باورم کنی

من بعد از آن اتفاق بی شباهت به مرده متحرک نبودم از همه جا و همه کس بریده بودم تنها دلخوشی ام خواب بود و خواب دیدند تا چشمهایم را هم میگذاشتم ستاره به خوابم میامد با چهرهای معصوم خنده بر لب دست در دست هم در باغهای خیالی میگشتیم و از مصاحبت با هم لذت میبردیم مادرم که از حال و روز من در خواب خبر نداشت با زبان نصیحت از من درخواست میکرد که کمتر بخوابم و به فکر کسب و کار باشم و چند بارهم چند دختر از فامیل و همسایگان را به من پیشنهاد کرد ولی من به او میگفتم من با خیال ستاره میخوابم و تمام رویای من به ستاره تعلق دارد مادرم با بغض میگفت آخه پسر نازنینم ستاره تو بی فروغ شده اون که دیگه دستش از دنیا کوتاه شده و از این جور حرفا

یک شب ستاره در خواب به من گفت تو مگه منو دوست نداری من هم با تعجب گفتم چرا عزیزم این چه حرفیه که میزنی ستاره گفت پس چرا نمیای پیش من بمونی من بخاطر تو خودمو از بین بردم اوایل فکر میکردم که شوخی میکنه ولی هر روز خواسته خودشو تکرار میکرد. دیگه از این بلا تکلیفی خسته شده بودم تصمیم خودمو گرفتم یک شب که آسمان پر ستاره بود بار سفر خودمو بستم و به سفری بی بازگشت پای نهادم

 

نوشته شده در دوشنبه 1385/08/29 ساعت 21:45 توسط : تنها

 

سفر بی بازگشت

 

از رابطه من و ستاره همه محل باخبر بودند و هر کی ما دوتا رو باهم میدید میگفت باز لیلی و

 مجنون دارند میایند. یا بعضی زنهای که گاه گداری گوشه و کنار خیابون و کوچه باهم مشغول غیبت کردن بودند وقتی ما دوتا رو میدیدند با هم پچ پچ کنان میگفتند که خیلی به هم میاند و خداخوب در و تخته رو به هم جفت و جور کرده و از این جور حرفها

داستان عشق مادست کمی ازعشاق درون کتاب نداشت و با گذشت زمان از علاقه ما به هم کمتر که نمیشد هیچ بیشتر هم میشد. برای من دیدن ستاره مثل رویا بود و ندیدنش کابوس وحشتناک ، حاضر بودم هر عذابی رو تحمل کنم تا در اذای اون بتونم روی ماه ستاره رو ببینم و میدونستم که علاقه ستاره هم به من دست کمی از من نداشت ولی از اونجایی که هیچ عاشقی به راحتی به معشوق اش نمیرسه و عذاب کشیدن رو پیشونی همه عاشقها نوشته شده ما هم از این قاعده مستثنی نبودیم

من و ستاره دختر عمو پسر عمو بودیم و از همون دوران کودکی همبازی هم بودیم پدر من و پدر ستاره هم باهم یک کارگاه تراشکاری رو با کلی بدهی راه انداخته بودند. عموی دیگه ام که از این دوتا برادر بزرگتر بود زیاد با برادرهاش رابطه خوبی نداشت و چون از وضع مالی خوبی برخوردار بود این دو برادر رو در شائن خودش نمیدید ولی این اواخر به خاطر پسرش حسام که نسبت به ستاره ابراز علاقه میکرد به پدر ستاره روی خوش نشون میداد و چون من رو مانع بزرگی برای ازدواج پسرش با ستاره میدید دنبال موقعیتی خوبی بود که بین پدر من و پدر ستاره اختلاف بیاندازه

پدر حسام چندین بار ستاره رو برای پسرش خواستگاری کرده بود ولی پدر ستاره هر دفعه حرف منو به میون میکشید و میگفت که قول ستاره رو به پسر برادرم دادم. پدر حسام وقتی دید با زبون خوش نمیتونه به خواسته خودش برسه تصمیم گرفت از راههای دیگه وارد بشه و بیشتر اهدافش هم این بود که بین دو برادر اختلاف بیاندازه و بالاخره موقعیتی که پدرحسام در انتظارش بود فراهم شد. جریان از این قرار بود که مادر ستاره دچار بیماری مرموزی شد و تلاش پزشکان هم برای معالجه وی نتیجه بخش نبود و وضع جسمانی او روز به روز بدتر میشد تا جایی که توان تحرک و راه رفتن را از دست داده بود

پدر ستاره از اینکه همسرش را در آن وضعیت بد قرار گرفته بود بسیار غمگین بود و نمیدونست که چکار باید بکنه پدر حسام که تا اون روز ساکت بود به برادرش پیشنهاد داد که همسرش رو به خارج کشور ببره و از پزشکان خارجی کمک بخواد ولی آقا رسول که از لحاظ مالی در تنگنا قرار داشت پیشنهاد برادرش رو رد کرد ولی پدر حسام با لحن دوستانه به برادرش گفت ما باهم برادر و هم خون هستیم من اگه امروز به داد تو نرسم کی پس برسم، بماند که تو پسرم رو لایق دخترت نمیدونید

آقا رسول که از خجالت نمیتونست سرش رو بلند کنه با صدای گرفته گفت من نمیتونم بر خلاف میل دخترم عمل کنم و اگه تو این مبلغ رو به این خاطر میدی که رای من رو عوض کنی باید بگم در اشتباه اید. پدر حسام که از این لحن صحبت کمی جا خورده بود مکثی کرد و گفت نه نه به هیچ وجه اینطور نیست من فقط میخوام بدونی با دادن دخترت به پسر رحیم، دخترت رو بدبخت میکنی و تو این دوره زمونه پول حرف اول و آخر رو میزنه ولی با این حال بهت اجازه میدم که بعد از معالجه همسرت و در یک فرصت مناسب باهم در این مورد صحبت کنیم

من مقدمات سفر هر سه شما رو به خارج فراهم میکنم تو هم بیش از این فرصت رو از دست نده، آقا رسول با سر