چاهی را دیدم در دل شب به دنبال هم نفس خویش بیدار بود
ماهی را دیدم که نور خود را از منبعی دیگر میگرفت
ماهی را دیدمکه در تنگ بلورین به دنبال دریا میگشت
پروانه ای را دیدم که به دنبال شمع سر گردان بود
ساعتی را دیدم که به دنبال عقربه های کوچکش میدویدودور میشد
عاشقرا دیدم که به دنبال معشوق خود میگشت
جنگلی را دیدم که به دنبال بانوی خویش کجا ها را که نپیموده بود
شاپرکی را دیدم که به دنبال محبوب خویش میگشت
قلبی را دیدم که از شور عشقو شیدایی میتپید
قاصدکی را دیدم که به دنبال فردی بود تا پیغام خویش را به او رساند
نفسی را دیدم که برای از سینه خارج شدن و با ز گشتن اجازه می طلبید
ستاره ای را دیدم که حیرا نو سرگردان در دل کهکشان می در خشیدند
پرنده ای را دیدم که در کنج قفس به دنبال آزادی گمشده خویش می گشت
بلبلی را دیدم که به دنبال باغی از گل همه جا سر ک میکشید
شب را دیدم که سرگردان به دنبال روز بود تا آن را بیابد
صدایی شنیدم که منتظر طنین باز گشتش بودم
مه رویی را دیدم که به دنبال عشق خویش بیابان ها
رابا پاهایی پینه بسته و زخمی ازتیغوخار زیرو رو کرده بود
لبخندی را دیدم که برایم از کشف صد راز شیرین تر و گوارا تر بود
و در آخر خود را دیدم که بی تاب و خرامان به سوی تو گام بر میدار

نوشته شده در سه شنبه 1385/08/30 ساعت 16:17 توسط : تنها
